قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

173

تاريخ نگارستان ( فارسى )

اين درد را چه دوا و اين غصه را چه تدبير و مداوا بيت : زمانه روزى من كرد گريهاى فراق * ز بسكه خنده برافتادگان دل كردم و باران سرشك از ديده باريد و اين ابيات حسرت آيات را بر بديهه گفت نظم : بروز نكبت اگر برج قلعهء فلكست * چو شاه معركهء چرخ مأمن و مأواست يقين بدان كه بگاه نزول تير قضا * حصار محكم تو همچو دامن صحراست بروز دولت اگر مسكن تو هامونست * ترا گشادگى خلق دامن خضر است تو كار نيك و بد خويش كن به حق تفويض * بروز دولت و نكبت كه كار كار خداست القصه ، سلطان از مغولان ميگريخت و از غايت حسرت و ندامت بسان ژاله اشك ميريخت بيت : ميرفت و ميستاد و هميگفت و ميگريست * دوران روزگار چنين است چاره چيست ؟ حكمت : كاردانى آنست كه جهد كنى تا خود را در خطرى ميندازى نه آنكه چون در خطرى افتى خود را بحيله رها سازى تا آنكه بجزيره آبسكون پناه برده چند روزى در آن جايگاه ارادهء سكون نمود چون بودن او در آنجا اشتهار يافت بنابر رعايت حزم بجزيرهء ديگر نقل كرد مقارن حال خبر گرفتارى مادر و اهل و عيال به دو رسيد [ 316 - سرانجام خانواده محمد خوارزمشاه . ] 316 حكايت توضيح اينمقال آنكه چون در به دو حال بر وجهى كه ايمائى بدان واقع شد والدهء سلطان و حرمها و خزائن او از خوارزم بمازندران بقلعهء اهلال كه اجرام علوى در جنب ارتفاعش ملال مينمود بيت : ز سنگ‌انداز او سنگى كه جستى * پس از قرنى سر كيوان شكستى متحصن گشتند مغولان كه جوياى سلطان بودند بر آن حوالى گذشته شنيدند كه حرمها با خزاين بينهايت در آنجاست لاجرم بپاى قلعه درآمده آغاز محاصره كردند با آنكه هيچ آفريدهء باور نداشت كه سكان آنجا از بىآبى به تنگ آمده باشند بحسب طالع آنشور بختان چنان شد كه آب برگها و حوضها خشگ گشته فرياد از نهاد ايشان برآمد و بجاى سحاب باران سرشگ آن بيچارگان در سيلان آمد بيت : نماند در جگرم آب و كم نگشت سرشك * بخشكسال كند گرچه آب چشمه قصور آن بيچارگان چارهء به غير از امان نداشتند ناچار حصار را تسليم تاتار نموده فرود آمدند قضا را هم در آنساعت چندان باران باريد كه همهء برگه‌ها مالامال گرديد و از در قلعه سر بيرون نهاد و چون سلطان بر اينواقعهء جان گسل اطلاع يافت بيكبارگى معمورهء وجود را بسيلاب سرشك ديدهء طوفان نشان ويران كرده ميگفت بيت : سينهء مجروح و چشم اشكبار من ببين * چشم بگشا بهر عبرت روزگار من ببين و هم در خلال آنحال قرين صد هزار هم و غم و ملال در بيست و دويم ذيحجه سنهء 617